همی شنو که این نگار سوار رخش روزگار
مرا به سر،مرا به پا همی کشد به بند ها
که چون تویی همی مرا؟ به خود نمیکنی نگاه؟
به چون خودی نگاهم است مگر مرا چه عیب هست؟
مگر مرا چه عیب بود ؟ که مستحق به توبه بود؟
شکایتم ز ابر هاست ز ابر های رو سیاست
که چون منی به گریه است مرا به قطره ها رواست
خزان و حال و روز باغ کشد به جان ما فراق
که چون منی ز یاد ها همی برفت چو باد ها
برچسب:
نویسنده: ستایش صادقی